اونروز وقتی از خونه اومدم بیرون حس عجیبی داشتم . یعنی یه جورایی خوش به حالم میشد . گفتم حتما" شب خوب خوابیدم . منتظر شدم تا سرویس اداره اومد و سوار شدم . تو سرویس همکارا بدجوری تحویلم گرفتن . تعجب کردم ولی بعد فکر کردم حتما" اینام شب خوب خوابیدن . سرویس وارد اداره شد و پیاده شدیم . دیدم بچه ها تو اداره خیلی میگن و میخندن . آخرش صبرم تموم شد و از یکی پرسیدم :
- سلام . چه خبره امروز ؟
- علیک سلام . مگه نمیدونی ؟
- نه !! چی رو ؟؟
- خاک تو سرت با اون کمالاتت . دستور دادن حقوقا ۳ برابر بشه . قراره هرکی خونه و ماشین نداره بهش مجانی خونه و ماشین بدن . ضمنا" هر کی هم مجرده به زور بهش زن میدن .
از این آخریه بیشترخوشم اومد . با خودم گفتم این رییس جمهور جدید چه زود به حرفاش عمل کرد !! بعد با وجودیکه احساس میکردم همه اینا خواب و خیاله به طرف دفتر کارم راه افتادم .................................
*****************************
چند دقیقه بعد نوبت من بود که برم و ماشینمو تحویل بگیرم . یه ماشن مدل بالا که میگفتن وطنیه و یه اسب نقره ای داشت که بدجوری برقش چشمامو میزد . اسممو که خوندن من با چه فیس و افاده ای رفتم تا کلید ماشینو تحویل بگیرم . انگاری ۵ تا از اون بهترشو تو خونه داشتم . همه همکارا مثل من بودن . آخه باور کردنی نبود . حتی ۳ نفر از همکارام بعد شنیدن خبرا سکته کرده بودن . سوئیچ ماشینو گرفتمو سوار شدم و مثل اینکه ۱۰۰ ساله راننده ام بین تشویق بقیه همکارا با یه تیک آف زدم بیرون . هنوز چیزی نرفته بودم که حس کردم ماشین یه چیزی کم داره . بله . تو خط مونتاژ ٬ کارگرا کلا" پدال ترمز و بیخیال شده بودن و حالا من نمیدونستم با تیر چراغ برقی که به سرعت به طرفم میاد چیکار کنم . تیر چراغ برق اومد و تا اونجا که یادمه از وسط ماشین من رد شد . منم رفتم هوا و با سر اومدم پایین .
*************************
هنوز بدنم گرم بود و متوجه صداهای بیرون میشدم . چشمامو باز کردم و حس میکردم روی تخت بیمارستان دراز کشیدم . تشکش خیلی سفت بود . یه دفعه از چیزی که دیدم خون تو رگهام منجمد شد . ساعت دیواری ساعت ۷:۳۰ صبح رو نشون میداد و من باز هم اداره ام دیر شده بود . تازه متوجه میشدم که خواب میدیدم و از روی تخت افتاده بودم پایین .۲۰ دقیقه بعد من تو راه اداره بودم و دروغایی رو که باید میگفتم رو تمرین میکردم ولی هنوزم مزه اون حقوق ۳ برابر و وماشین و خونه رو زیر دندونام حس میکردم . مزه اون چیزی رو هم که قرار بود به زور بهم بدن رو دیگه بیخیالش . اونجا بود که گفتم : (( افسوس که افسانه بود )) .