تبليغاتX
به وبلاگ کشکول خوش آمديد . هميشه دلتان شاد و لبتان پر خنده باد
کشکول
به یادگار نوشتم به وقت دلتنگی

سلام . عکس زیر کاملا" بدون شرحه . البته نوشته ء بالاش نشون میده که عکس بیل کلینتون معروفه تو بچه گی . شاید اون یکی هم مونیکا لوینسکیه . معلومه کلینتون از بچگی یه خورده انحراف اخلاقی داشته . . حالا شما تو قسمت ( یک قطره محبت واسه من ) یه شرح براش بنویسین . دنیای بچه ها دنیای عجیبیه . کاش من هم الان یه بچه بودم . دوستتون دارم . تا بعد .

امان از دست این بچه ها

 

+ قلمي شد به روز  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

دلم برای نگاهــــــت بهانــــــــه میگیرد            ز آفتـــــــــــاب نشانی شبانه میگیرد

شراب وارهء چشم تو در جهان جاریست           که عشق از تو غمی جاودانه میگیرد

به من نگاه کن از تبار پاک دلـــــــــــــــم           که گــاه مست نشانی ز خانه میگیرد

به شهر عشق تو رو میکند دلـــم دریاب            مـــــــرا که شعلهء آتش زبانه میگیرد

فضای واژهء عشق تـــــو را نخواهم داد            بـــــه آن کلام که رنگ فسانه میگیرد

دلــــــم گرفت ز غربت به شهر ثانیه هـا            مــــــــــرا ببر که دلم از زمانه میگیرد

برای وسعت شعرم تـــــو نفس پروازی            اگـــــــر هوای غزل عاشقانه میگیرد

 

+ قلمي شد به روز  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

همیشه در قلب منی

تمام هستی من را به باد خواهی داد .

                                                           ولی

از آن لبان عطش دار خود مرا

                                              بوسه ای نخواهی داد .

و من هنوز هم که هنوز است

                                                دوستت دارم .

و نمی دانم .

                          که در روز میعاد

جواب خدا را چگونه خواهی داد .

+ قلمي شد به روز  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

در کوچه پس کوچه های غم گرفته شهر قدم میزنم و تنهائی امانم را بریده است . باد گرمی که نمیدانم از کدام سو میوزد گونه هایم را نوازش میکند و نور شدید خورشید چشمانم را آزار میدهد . به مردم مینگرم که چگونه چون مورچگان به این سو و آن سو میروند و هر از گاهی شاخکهایشان را به هم تکان میدهند و جهت رهایی از گرما به سرعت به طرف خانه هایشان میگریزند . کودکی گریه میکند و احساس میکنم صدای گوشخراشش چیزی نمانده است که یاخته های مغزم را متلاشی کند . ولی نه . من جان سختتر از این حرفها هستم . آنطرفتر میوه فروشی فریاد میزند : (( خربزهء  شیرین ................. )) و چه آسان دروغ میگوید آنهم در آن سطح وسیع شنوندگان زود باور . کمی ٬ شاید بیش از کمی آنطرفتر ٬ یک سنفونی ٬ یک ملودی گوش نواز شنیده میشود . دو کبوتر ٬ دو انسان معصوم !! پاکی لحظه هایشان را به معاوضه نشسته اند و برای هم از زندگی میگویند و چه غافلند از مشکلات آن . صدای آژیر پلیس سنفونی عشق را در نطفه خفه میکند . و بگویم از بچه گربه ای که شاید نیم ساعتی میشود بدنبال من حرکت میکند . دود اگزوز اتومبیلها و صداهای ناهنجار سلسه اعصاب مرکزی ام را هدف گرفته اند . نمیدانم این همه انسان از این زندگی چه میخواهند ؟  از این زندگی که بوی فساد و تعفن گرفته است . از این زندگی که دیگر عشق و صداقت در آن به واژه های کلاسیک و فرسوده ای بدل شده اند که هر از چند گاهی آنهم به تزویر بیان میشوند و دیگر هیچ . و من همچنان قدم میزنم . دلم گرفته است و به سختی نفس میکشم . تاریکی اندک اندک شهر را میپوشاند . به در خانه میرسم . خسته از همه چیز و همه کس و آن گربه هنوز با حفظ فاصله قانونی صدایم میکند . بیچاره . نمیداند که من نیز جزو همان مردم سنگدلی هستم و رحمی به او نخواهم کرد و او تا پاسی از شب همچنان التماس میکند . و من خوابیده ام .

+ قلمي شد به روز  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

سلام ای آشنا . گرمترین سلام اخلاصم را بپذیر و پذیرا باش .

آنجا که عشق همراه یک طوفان ٬ به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا می نشیند  قصه ای آغاز می شود . قصٌه ای که در تنگترین و داغترین قفس تعصب اسیر و بیمار است . گرچه باد بوی گلهای محمدی را با خود دارد ٬ گرچه خاک زبان یکرنگی و صداقت است ٬ گرچه آسمان پاک و گسترده است . اما این هنگام که در هر کجا جای خالی امید پیداست ٬ به کجا می توانم بگریزم ؟ آیا در میان این تاریکی که هر طلوع و غروب با زبان غم آغاز می شود می توانم شاهد طنین دل انگیز فرشته ای از آسمان مهر باشم و او را به خود بخوانم ؟ آیا با مرهم صدایش می تواند صد زخم را درمان کرده ٬ دست لطفش موی پریشانم را شانه زند ؟ کنون ای آشنا با دل ٬ با کوله باری که بر شانه ء  نحیفم !!! سنگینی می کند به سویت آمده ام ٬ مرا بپذیر تا در طولانیترین راهها ٬ مرید مکتب محبت تو باشم .

+ قلمي شد به روز  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

اونروز وقتی از خونه اومدم بیرون حس عجیبی داشتم . یعنی یه جورایی خوش به حالم میشد . گفتم حتما" شب خوب خوابیدم . منتظر شدم تا سرویس اداره اومد و سوار شدم . تو سرویس همکارا بدجوری تحویلم گرفتن . تعجب کردم ولی بعد فکر کردم حتما" اینام شب خوب خوابیدن . سرویس وارد اداره شد و پیاده شدیم . دیدم بچه ها تو اداره خیلی میگن و میخندن . آخرش صبرم تموم شد و از یکی پرسیدم :

- سلام . چه خبره امروز ؟

- علیک سلام . مگه نمیدونی ؟

- نه !! چی رو ؟؟

- خاک تو سرت با اون کمالاتت . دستور دادن حقوقا ۳ برابر بشه . قراره هرکی خونه و ماشین نداره بهش مجانی خونه و ماشین بدن . ضمنا" هر کی هم مجرده به زور بهش زن میدن .

از این آخریه بیشترخوشم اومد . با خودم گفتم این رییس جمهور جدید چه زود به حرفاش عمل کرد !! بعد با وجودیکه احساس میکردم همه اینا خواب و خیاله به طرف دفتر کارم راه افتادم .................................

*****************************

چند دقیقه بعد نوبت من بود که برم و ماشینمو تحویل بگیرم . یه ماشن مدل بالا که میگفتن وطنیه و یه اسب نقره ای داشت که بدجوری برقش چشمامو میزد . اسممو که خوندن من با چه فیس و افاده ای رفتم تا کلید ماشینو تحویل بگیرم . انگاری ۵ تا از اون بهترشو تو خونه داشتم . همه همکارا مثل من بودن . آخه باور کردنی نبود . حتی ۳ نفر از همکارام بعد شنیدن خبرا سکته کرده بودن . سوئیچ ماشینو گرفتمو سوار شدم و مثل اینکه ۱۰۰ ساله راننده ام بین تشویق بقیه همکارا با یه تیک آف زدم بیرون . هنوز چیزی نرفته بودم که حس کردم ماشین یه چیزی کم داره . بله . تو خط مونتاژ ٬ کارگرا کلا" پدال ترمز و بیخیال شده بودن و حالا من نمیدونستم با تیر چراغ برقی که به سرعت به طرفم میاد چیکار کنم . تیر چراغ برق اومد و تا اونجا که یادمه از وسط ماشین من رد شد . منم رفتم هوا و با سر اومدم پایین .

*************************

هنوز بدنم گرم بود و متوجه صداهای بیرون میشدم  . چشمامو باز کردم و حس میکردم روی تخت بیمارستان دراز کشیدم . تشکش خیلی سفت بود  . یه دفعه از چیزی که دیدم خون تو رگهام منجمد شد . ساعت دیواری ساعت ۷:۳۰ صبح رو نشون میداد و من باز هم اداره ام دیر شده بود . تازه متوجه میشدم که خواب میدیدم و از روی تخت افتاده بودم پایین .۲۰ دقیقه بعد من تو راه اداره بودم و دروغایی رو که باید میگفتم رو تمرین میکردم ولی هنوزم مزه اون حقوق ۳ برابر و وماشین  و خونه رو زیر دندونام حس میکردم . مزه اون چیزی رو هم که قرار بود به زور بهم بدن رو دیگه بیخیالش . اونجا بود که گفتم : (( افسوس که افسانه بود )) .

+ قلمي شد به روز  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

یه جورایی نازنین خیلی میخوامت حالیته ؟

کلیک کن

( به هنگام بارگذاری این لینک جهت جلوگیری از تداخل موزیک لطفا موسیقی متن را غیر فعال نموده و منتظر بمانید . )

+ قلمي شد به روز  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

سلام . عصری حالم گرفته بود مثل آسمون که بغض میکنه منم بغض کرده بودم ولی ابرای چشام حال باریدنو نداشتن . یعنی حسٌشو نداشتن . با خودم میگفتم این سولمازم چند روزه رفته و خبری ازش نیست . همینجوری پرسه میزدم تو خیابونا . دیدم یه دختر خانومی داره سر به سرم میزاره . گفتم : دل خوش سیری چند ؟ من چی فکر میکنم این چی میگه .!!!! محلش نذاشتم . خسته و کوفته از اداره رفته بودم مطب دندانپزشک  و به زور جنازمو رسونده بودم خونه . میدونستم که تو خونه هیشکی نیست .میخواستم زود برم تو خونه و استراحت بکنم . دست کردم تو جیبم تا کلیدارو در بیارم ولی دیدم ای دل غافل کلیدا نیستن . حالا باید ۲ ساعت دیگه هم میموندم پشت در ...........................................................................

+ قلمي شد به روز  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

سلام . امشب اصلا" حوصلشو نداشتم چیزی بنویسم اما گفتم یه سری زده باشم به وبلاگ . دیدم تعداد بازدیدکننده ها سه رقمی شده . اولش خیلی خوش به حالم شد ولی بعد که دیدم هیشکی هیچ نظری نداده یه خورده پکر شدم . یاد یه خاطره افتادم . چند روز پیش تو یکی از خیابونای تبریز ٬ سر یه کوچه ٬ تو ٬ یه ساعت مشخص وایستاده بودم . یه دخملی هم وایستاده بود و یه آقا ژیگوله تازه به دوران رسیده که پشت سبیلش تازه سبز شده بود و معلوم بود که از بچه های پایین شهره با یه حلب روغنی که به سرش مالیده بود داشت مخه دخمله رو میزد . من هم نگاه میکردم ببینم چی میشه . تا اینکه آخر کار مجنون مخه لیلی رو زد و شماره تلفنو داد و کار تموم شد . اما نه !! یه دفعه یکی از اون ماشینایی که قیمتشون شونصد تا صفر داره ٬ جلوی دخمله ترمزی زد و یهو دخمله شماره تلفن رو گذاشت تو دست پسره و سوار ماشین شد و رفت . بیچاره پسره مثل اینکه برق گرفتش . همینجور هاج و واج مونده بود . منم کلی خندیدم ولی ناراحت بودم از اینکه پول چیکارا که نمیکنه . حالا نمیدونم این خاطره چه ربطی به نظر ندادن شما داره ؟ ( پیدا کنید پرتقال فروش را ) . تا بعد .

+ قلمي شد به روز  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

وای چه خسته میکند تنگی این قفس مرا

پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا

گرگ درنده ای به من تاخت به نام زندگی

پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا

**********

ز بس که دستخوش محنت و ملال شدم

ز پا فتادم و آسوده از خیال شدم

به بیشهء تو مرا هم پلنگ عشق درید

چه کودکانه گرفتار خط و خال شدم

+ قلمي شد به روز  جمعه دهم تیر 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

 
روزگار كودكي يادش بخير


روزنامه فروشی

آفتاب يزد
دنياي اقتصاد
افتخار
انتخاب
اطلاعات
اعتماد
همبستگي
همشهري
ايران
جام جم
جوان
جمهوري اسلامي
کيهان
خانه ملت
خراسان
قدس
رسالت
اسرار
اقبال
حيات نو
هموطن سلام
حمايت
ايران ديلي
سبحان
تهران تايمز
آسیا
نود
ایران ورزشی
فرهنگ آشتی


دیوان شعرا

ابوسعید ابوالخیر
امیر خسرو دهلوی
انوری
اوحدی مراغه ای
بابا طاهر عریان
پروین اعتصامی
جامی
حافظ
خاقانی شروانی
خواجوی کرمانی
خیام
رباعیات خیام
دقیقی
رودکی
سعدی
ثنایی غزنوی
سیف فرغانی
شبستری
استاد شهریار
شیخ بهایی
صائب تبریزی
عبید زاکانی
عطار نیشابوری
فخرالدین عراقی
فرخی سیستانی
فردوسی
شاهنامه فردوسی
فروغی بسطامی
محتشم کاشانی
مسعود سعد سلمان
ملک الشعرای بهار
منوچهری
حضرت مولانا
شمس تبریزی
ناصر خسرو
نظامی گنجوی
وحشی بافقی
هاتف اصفهانی


... همه چیز درباره

محمد اصفهانی
علیرضا عصار
سهراب سپهری
استاد شهریار
احمد شاملو
فروغ فرخ زاد
حضرت حافظ
فریدون مشیری
پانته آ بهرام
داریوش اقبالی
مهران مدیری
علی کریمی
علی پروین
رضا صادقی
ماهایا پطروسیان
صادق هدایت
تهمینه میلانی
سیاوش قمیشی
مخملباف
گروه آریان
چنگيز حبيبيان
شادمهر عقيلي
بهرام رادان
بهروز وثوقي
شقايق دهقان
ماهايا پطروسيان
محمدرضا گلزار
Ebru Gündeş
Emrah


!...وقتي مي رفتي

وقتي ميرفتي گفتي

دوباره بر ميگردم

بارون ميخورد به شيشه

آروم آروم و نم نم

وقتي ميرفتي گفتي

منتظرت بمو نم

آسون بگير دنيا رو

خوشگل مهربونم

گفتم بدون چشمات

كار دلم تمومه

تموم دلخوشي ها

براي من حرومه

اما تا دنيا دنياست

به پاي تو مي شينم

حتي اگه نتونم

خواب تو رو ببينم

اما تو وقتي رفتي

آرزوهامو بردي

روزاي آفتابي مو

بدست شب سپردي

حالا يه مرد تنهام

با يه دلي شكسته

توي غبار چشمات

به انتظار نشسته

...............***...............

...............***...............

...............***...............

تقديم به آنانکه با عشق زنده اند


IT اخبار


اخبار پزشکی


***::: تبليغات مجاني :::***