تبليغاتX
به وبلاگ کشکول خوش آمديد . هميشه دلتان شاد و لبتان پر خنده باد
کشکول
به یادگار نوشتم به وقت دلتنگی
از میان تمامی نواهای زمینی ٬

نوایی که به دورترین نقطه در آسمان راه می یابد ٬

موسیقی موزون قلب عاشق است .

               *****

عشق رود زندکی در جهان است .

میندیش که با دیدن جویباری کوچک ٬

یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر ٬

عشق را شناخته ای .

              *****

تا آن زمان که از میان دره های خارایین نگذری ٬

و جویبار را گم نکنی ٬

و مرغزارها را پشت سر نگذاری

و جویبار را ببینی که هر آینه گسترده و ژرف تر می گردد ٬

تا آنجا که کشتی ها بر پهنه آن پیش میرانند ٬

تا به فراسوی مرغزار پا ننهاده ای و به اقیانوس بی انتها نرسیده ای ٬

تا تمامی گنجها را به اعماق این اقیانوس نسپرده ای ٬

در نخاهی یافت که عشق چیست .

هنری وارد پپیجر

مروارید سخن : عشق آن نیست که به هم خیره شویم ٬ عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم .

آنتونی د سنت اگزوپری

تبسمی کوچک : زنی ناشناس یه (( برنارد شا )) نوشت : شما باهوش ترین مرد جهان هستید و من زیباترین زن دنیا ! پیشنهاد می کنم با هم ازدواج کنیم تا صاحب کاملترین بچه دنیا بشویم . (( برنارد شا )) در جواب نوشت : اگر بچه زیبایی را از من و هوش را از شما به ارث ببرد ٬ آن وقت چه خاکی به سرمان بریزیم .

 

+ قلمي شد به روز  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

سلام دوستای گلم . امروز یادم افتاد که روز تولد وبلاگمه . ۱۰ تیرماه . یکسال چه زود گذشت و من توی این یکسال نتونستم کار مثبتی توی وبلاگ بکنم . ولی فکر میکنم همین که هستم خودش کلیه . به قول یکی از بلاگرها : مینویسم پس هستم . تو یکسال گذشته خیلی چیزها از خیلی از آدما یاد گرفتم ولی فکر نمیکنم چیز بدرد بخوری به کسی یاد داده باشم . از همتون به خاطر نظرات سازندتون ممنونم و همتون رو میبوسم . به خاطر کاستی هایی که داشتم که میدونم کلا" کاستی بودم ازتون معذرت میخوام . منو ببخشین . ضمنا" جای پای یکی رو تو وبلاگ دیدم که خیلی خاطرشو میخوام . خودش میدونه : ؟؟؟ . ممنونم ازش که بهم سر میزنه . واسه اولین مطلب تو جشن تولد وبلاگم یه داستان یا دستنوشته یا خاطره بگیم بهتره ٬ از دوستم حسن میذارم . بدی یا خوبیشو به پای من ننویسین . چون ازم خواهش کرد منم به پاس دوستیمون گذاشتم تو وبلاگ . نظرتون رو راجع به مطلبش بنویسین . اونم یکی دیگه از قربانیای عشقه . بازم ازتون ممنونم . از طرف شما تولد وبلاگم و به خودم تبریک میگم . موفق باشین و در پناه حق .


ماجرای حسن و عشقولانه اش

( ۱ )

وقتی عاشق شدم

یه حس عجیبی داشتم

نمیدونم ، یه جور احساس خوب ، یه جور سبک بودن

انگاری رها شده بودم تو آسمونها ، تو فضا

دور یه ستاره نورانی و متین طواف می کردم

افتاده بودم تو یه مسیر دوار

نمی تونستم ازش خارج بشم

بعدها فهمیدم که این مسیر دوار همون مدار ستاره بود

هر چه با سرعت پیش می رفتم بیشتر احساس سبکی می کردم

با خودم می گفتم :  این خودم هستم

چرا اینجور سبک شدم

من که  62 کیلو وزن داشتم

پس چرا اینجور ....!!

و هر بار یه صدای موج دار با لحن آرومی جوابم رو می داد

آره  تو خودتی

فقط عاشق شدی

آره من عاشق شده بودم بدون هیچ اطلاع قبلی

تازه اون وقت بود فهمیدم که

عاشق اصلاً وزن نداره

مثل شعر سپید می مونه

پاک و بی وزن

رو به دلم کردم

سرش رو پایین انداخت

خواستم ازش چیزی بپرسم.....!؟

سرش رو بالا گرفت

مثل اینکه می خواست چیزی به من بگه

اما، اون هم مثل من یه جورهایی گیج شده بود

نمی تونست باور کنه

ولی حقیقت داشت

ما هر دو عاشق شده بودیم

عاشق ستاره

بعد همدیگه  رو بغل کردیم و

کلی خندیدیم

خیلی خوشحال بودیم

من همه زندگیم شده بود این ستاره

با خودم می گفتم

این ستاره رو من کشف کردم

پس سندش رو به اسم خودم می کنم

آخه فکر می کردم هر کس هر چیزی پیدا کنه دیگه مال خودش میشه

ستارهء پاکی به نظر می رسید

خیلی زیبا بود و نورانی

رنگ نورش مثل پرهای فرشته ها سفید بود

ونفسش مثل  نفس عیسی که به مرده ها جون می بخشید

به من زندگی دوباره می داد

به همین خاطر من اسمش را گذاشتم پریسا ( مخفف پر عیسی )

روزی ، ساعتی، دقیقه ای، ثانیه ای نمی شد که

به فکر این ستاره نباشم

البته دلم صد مرتبه از من بیشتر

بهتر بگم در این مورد دلم سماجت بیشتری به خرج می داد

نمیدونم،شاید چون اولین بار بود که عاشق می شد براش تازگی داشت

شب و روز مراقب ستاره ام  بودم تا

طوفان های سهمگین کهکشان آسیبی بهش نرسونن

بخصوص شهاب سنگ های تازه به دوران رسیده که

تحت تاثیر جاذبه این ستاره قرار گرفته ومجذوبش شده بودن

 

( ۲ )

همه این اطلاعات رو ماهواره های مستقر

در حرکت وضعی ستاره به من مخابره می کردن

و من هم بوسیله خطوط دفاعی که دور این ستاره ایجاد کرده بودم

این شهاب سنگ ها رو دفع می کردم

جوری که حتی هوس بر گشتن هم به سرشون نمی زد

چه کنم ، خیلی دوسش داشتم

آخه خیلی ناز بود

اونقدر ناز بود که حیفم میومد بهش دست بزنم

می ترسیدم روش لکه بیفته واز نورانیتش کم بشه

اونوقت نمی تونستم خودم  رو ببخشم

چندین بار ازش پرسیده بودم که :

تا حالا کسی تورو ناز کرده  یا نازتو کشیده

هر بار جواب منفی میداد

من هم همه حرفاشو باور می کردم

روزی اطلاعاتی در مورد بشقاب پرنده ای به من مخابره شد

که می خواست روی این ستاره فرود بیاد

من باور نکردم

چون ستاره ام رو خیلی دوستش داشتم وبهش اعتماد کرده بودم

با خودم می گفتم : به بشقاب پرنده اجازه فرود نمیده

حتی به خاطر این خبر ماهواره مخابره کننده رو از مدار خارج کردم

که سیستمت ایراد پیدا کرده و اطلاعاتت به روز نیست

بعد آژیرهای محافظ به صدا در اومدن

ونفوذ بشقاب پرنده  به قلب ستاره رو گزارش کردن

من باز هم باور نکردم

چون خیلی دوستش داشتم

خبرهای زیادی در این مورد به من مخابره شد ولی

من هیچ کدومش را باور نکردم گفتم : همش دروغه

وقتی با چشمهای خودم دیدم دست تو دست هم تو پارک ها می گردن

وقتی دیدم  با همدیگه تو ساندویچی هستن

وقتی دیدم با همدیگه ....

باز هم باور نکردم . گفتم :

ستاره من پاکه و از این کار ها نمی کنه

یه روز ستاره رو تعقیب کردم و چیزی رو که نباید میدیدم ، دیدم .

باز هم نمی تونستم باور کنم

اما واقعیت داشت

اون موقع بود که برای اولین بار خودم باختم

با سر محکم خوردم به دیوار

پس چی شد اونهمه.....

بغض سنگینی گلومو فشار داد

طوری که داشت گلومو رو پاره میکرد

اما غرور مردانه اجازه گریه برام نمیداد

بعد از مدتی تحمل بالاخره بغضم ترکید ،

تمام شب رو تا صبح گریه کردم

صبح با احترام کامل ستاره رو بردم یه جای خلوت

و همه چبزایی رو که دیده بودم براش تعریف کردم

اما ستاره  با پر رویی تموم دروغهایی رو سر هم می کرد

که داشتم شاخ در میاوردم

من هم داشتم کم کم به شک می افتادم ....

تا اینکه همه اش رو قبول کرد

خیلی عصبانی شده بودم

می خواستم همونجا تکه تکه اش کنم

می خواستم بخوابونم تو گوشش

می خواستم....

اما علاقه زیاد من بهش مانعم شد

 

 

( ۳ )

عصبانیت درونمو داغون می کرد

من به روی خودم نمی آوردم که مبادا ستاره ام ناراحت بشه

موقع رفتن با خونسردی کامل بهش گفتم  :

دیگه از این به بعد همدیگه رو نمی شناسیم

می خواستم بینمون فاصله بیفته تا نفرت جای محبت رو بگیره

اونوقت می تونستم کار خودم رو بکنم

می خواستم نورش رو ازش بگیرم

می خواستم خاموشش کنم

می خواستم از مسیر کهکشان خارجش کنم

می خواستم.....

این دفعه دلم خودش رو انداخت جلوم

ولی من تصمیمم رو گرفته بودم

تا 20متری ستاره  و ب پ عزیزش رفتم

خواستم کارو یکسره بکنم

دل پاهامو گرفت و خودش رو انداخت زیر پام

شروع کرد به گریه وزاری وخواهش وتمنا که :

من به خاطر ستاره زنده ام ،  من اون رو دوستش دارم

اگر اون را خاموش کنی من هم خاموش می شم

دلم به حال خودش سوخت و این من بودم که زدم زیر گریه

نمیدونین گریه مرد چقدر بده

بالاخره منصرف شدم

تازگی ها هم فهمیدم که این ستاره اصلاً نیروی دافعه ای نداره

همه اش جاذبه است

ماشا الله به هیشکی اخم نمیکنه ( جز من )

به روی همه لبخند میزنه ( لبخند معنی دار)

به خاطر همین اداهاش ، هر رهگذری روی این ستاره زوم میکنه

تا چیزی کشف کنه

بعضی ها هم دست خالی بر نمی گردن

بگذریم ....به من چه ....

خلاصه بعد از سه سال به بازی گرفتن احساساتم  و

مورد سوء استفاده قرار دادن عشق پاکم

بدین صورت زندگیمو تباه کرد

دو سه بار خواستم کار نیمه تموم رو تموم کنم

ولی چه کنم که دلم باز هم دوستش داره

واین بزرگترین سد برای انجام کارمه

شاید به محض اینکه این سد تخریب بشه ستاره هم تخریب یشه

با تمام آرزوهایش به قعر دره سقوط ب کنه

شاید هم بخشیدمش

الله اعلم

واین بود قصه غصه من در ره عشق

اگر طغیان کند دردم     فلک را میزند بر هم

- حالا نظر شما چیه؟

ببخشمش یا ....

و من یاد گرفتم  که  : نمیشه به هر ستاره ای پاک گفت .

              

                                          (حسن)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ قلمي شد به روز  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

 
روزگار كودكي يادش بخير


روزنامه فروشی

آفتاب يزد
دنياي اقتصاد
افتخار
انتخاب
اطلاعات
اعتماد
همبستگي
همشهري
ايران
جام جم
جوان
جمهوري اسلامي
کيهان
خانه ملت
خراسان
قدس
رسالت
اسرار
اقبال
حيات نو
هموطن سلام
حمايت
ايران ديلي
سبحان
تهران تايمز
آسیا
نود
ایران ورزشی
فرهنگ آشتی


دیوان شعرا

ابوسعید ابوالخیر
امیر خسرو دهلوی
انوری
اوحدی مراغه ای
بابا طاهر عریان
پروین اعتصامی
جامی
حافظ
خاقانی شروانی
خواجوی کرمانی
خیام
رباعیات خیام
دقیقی
رودکی
سعدی
ثنایی غزنوی
سیف فرغانی
شبستری
استاد شهریار
شیخ بهایی
صائب تبریزی
عبید زاکانی
عطار نیشابوری
فخرالدین عراقی
فرخی سیستانی
فردوسی
شاهنامه فردوسی
فروغی بسطامی
محتشم کاشانی
مسعود سعد سلمان
ملک الشعرای بهار
منوچهری
حضرت مولانا
شمس تبریزی
ناصر خسرو
نظامی گنجوی
وحشی بافقی
هاتف اصفهانی


... همه چیز درباره

محمد اصفهانی
علیرضا عصار
سهراب سپهری
استاد شهریار
احمد شاملو
فروغ فرخ زاد
حضرت حافظ
فریدون مشیری
پانته آ بهرام
داریوش اقبالی
مهران مدیری
علی کریمی
علی پروین
رضا صادقی
ماهایا پطروسیان
صادق هدایت
تهمینه میلانی
سیاوش قمیشی
مخملباف
گروه آریان
چنگيز حبيبيان
شادمهر عقيلي
بهرام رادان
بهروز وثوقي
شقايق دهقان
ماهايا پطروسيان
محمدرضا گلزار
Ebru Gündeş
Emrah


!...وقتي مي رفتي

وقتي ميرفتي گفتي

دوباره بر ميگردم

بارون ميخورد به شيشه

آروم آروم و نم نم

وقتي ميرفتي گفتي

منتظرت بمو نم

آسون بگير دنيا رو

خوشگل مهربونم

گفتم بدون چشمات

كار دلم تمومه

تموم دلخوشي ها

براي من حرومه

اما تا دنيا دنياست

به پاي تو مي شينم

حتي اگه نتونم

خواب تو رو ببينم

اما تو وقتي رفتي

آرزوهامو بردي

روزاي آفتابي مو

بدست شب سپردي

حالا يه مرد تنهام

با يه دلي شكسته

توي غبار چشمات

به انتظار نشسته

...............***...............

...............***...............

...............***...............

تقديم به آنانکه با عشق زنده اند


IT اخبار


اخبار پزشکی


***::: تبليغات مجاني :::***