|
( ۱ )
وقتی عاشق شدم
یه حس عجیبی داشتم
نمیدونم ، یه جور احساس خوب ، یه جور سبک بودن
انگاری رها شده بودم تو آسمونها ، تو فضا
دور یه ستاره نورانی و متین طواف می کردم
افتاده بودم تو یه مسیر دوار
نمی تونستم ازش خارج بشم
بعدها فهمیدم که این مسیر دوار همون مدار ستاره بود
هر چه با سرعت پیش می رفتم بیشتر احساس سبکی می کردم
با خودم می گفتم : این خودم هستم
چرا اینجور سبک شدم
من که 62 کیلو وزن داشتم
پس چرا اینجور ....!!
و هر بار یه صدای موج دار با لحن آرومی جوابم رو می داد
آره تو خودتی
فقط عاشق شدی
آره من عاشق شده بودم بدون هیچ اطلاع قبلی
تازه اون وقت بود فهمیدم که
عاشق اصلاً وزن نداره
مثل شعر سپید می مونه
پاک و بی وزن
رو به دلم کردم
سرش رو پایین انداخت
خواستم ازش چیزی بپرسم.....!؟
سرش رو بالا گرفت
مثل اینکه می خواست چیزی به من بگه
اما، اون هم مثل من یه جورهایی گیج شده بود
نمی تونست باور کنه
ولی حقیقت داشت
ما هر دو عاشق شده بودیم
عاشق ستاره
بعد همدیگه رو بغل کردیم و
کلی خندیدیم
خیلی خوشحال بودیم
من همه زندگیم شده بود این ستاره
با خودم می گفتم
این ستاره رو من کشف کردم
پس سندش رو به اسم خودم می کنم
آخه فکر می کردم هر کس هر چیزی پیدا کنه دیگه مال خودش میشه
ستارهء پاکی به نظر می رسید
خیلی زیبا بود و نورانی
رنگ نورش مثل پرهای فرشته ها سفید بود
ونفسش مثل نفس عیسی که به مرده ها جون می بخشید
به من زندگی دوباره می داد
به همین خاطر من اسمش را گذاشتم پریسا ( مخفف پر عیسی )
روزی ، ساعتی، دقیقه ای، ثانیه ای نمی شد که
به فکر این ستاره نباشم
البته دلم صد مرتبه از من بیشتر
بهتر بگم در این مورد دلم سماجت بیشتری به خرج می داد
نمیدونم،شاید چون اولین بار بود که عاشق می شد براش تازگی داشت
شب و روز مراقب ستاره ام بودم تا
طوفان های سهمگین کهکشان آسیبی بهش نرسونن
بخصوص شهاب سنگ های تازه به دوران رسیده که
تحت تاثیر جاذبه این ستاره قرار گرفته ومجذوبش شده بودن
|
( ۲ )
همه این اطلاعات رو ماهواره های مستقر
در حرکت وضعی ستاره به من مخابره می کردن
و من هم بوسیله خطوط دفاعی که دور این ستاره ایجاد کرده بودم
این شهاب سنگ ها رو دفع می کردم
جوری که حتی هوس بر گشتن هم به سرشون نمی زد
چه کنم ، خیلی دوسش داشتم
آخه خیلی ناز بود
اونقدر ناز بود که حیفم میومد بهش دست بزنم
می ترسیدم روش لکه بیفته واز نورانیتش کم بشه
اونوقت نمی تونستم خودم رو ببخشم
چندین بار ازش پرسیده بودم که :
تا حالا کسی تورو ناز کرده یا نازتو کشیده
هر بار جواب منفی میداد
من هم همه حرفاشو باور می کردم
روزی اطلاعاتی در مورد بشقاب پرنده ای به من مخابره شد
که می خواست روی این ستاره فرود بیاد
من باور نکردم
چون ستاره ام رو خیلی دوستش داشتم وبهش اعتماد کرده بودم
با خودم می گفتم : به بشقاب پرنده اجازه فرود نمیده
حتی به خاطر این خبر ماهواره مخابره کننده رو از مدار خارج کردم
که سیستمت ایراد پیدا کرده و اطلاعاتت به روز نیست
بعد آژیرهای محافظ به صدا در اومدن
ونفوذ بشقاب پرنده به قلب ستاره رو گزارش کردن
من باز هم باور نکردم
چون خیلی دوستش داشتم
خبرهای زیادی در این مورد به من مخابره شد ولی
من هیچ کدومش را باور نکردم گفتم : همش دروغه
وقتی با چشمهای خودم دیدم دست تو دست هم تو پارک ها می گردن
وقتی دیدم با همدیگه تو ساندویچی هستن
وقتی دیدم با همدیگه ....
باز هم باور نکردم . گفتم :
ستاره من پاکه و از این کار ها نمی کنه
یه روز ستاره رو تعقیب کردم و چیزی رو که نباید میدیدم ، دیدم .
باز هم نمی تونستم باور کنم
اما واقعیت داشت
اون موقع بود که برای اولین بار خودم باختم
با سر محکم خوردم به دیوار
پس چی شد اونهمه.....
بغض سنگینی گلومو فشار داد
طوری که داشت گلومو رو پاره میکرد
اما غرور مردانه اجازه گریه برام نمیداد
بعد از مدتی تحمل بالاخره بغضم ترکید ،
تمام شب رو تا صبح گریه کردم
صبح با احترام کامل ستاره رو بردم یه جای خلوت
و همه چبزایی رو که دیده بودم براش تعریف کردم
اما ستاره با پر رویی تموم دروغهایی رو سر هم می کرد
که داشتم شاخ در میاوردم
من هم داشتم کم کم به شک می افتادم ....
تا اینکه همه اش رو قبول کرد
خیلی عصبانی شده بودم
می خواستم همونجا تکه تکه اش کنم
می خواستم بخوابونم تو گوشش
می خواستم....
اما علاقه زیاد من بهش مانعم شد
|