اونروز هوا ابری بود . اصلا" یه جور دیگه بود . انگاری آسمونم دلش گرفته بود ٬ ولی من خوشحال بودم . یه خوشحالی مسخره . به ساعت که نگاه کردم دیدم فقط نیم ساعت با تو فاصله دارم . نیم ساعتی که شاید به نظرم یه قرن گذشت . قدم زنان به طرف محل قرار راه افتادم . هر چه نزدیکتر میشدم پاهام سنگینتر میشد . با خودم فکر میکردم چقدر زود خسته میشم تا اینکه رسیدم همونجایی که گفته بودی . هنوز ۵ دقیقه وقت داشتم . سیگاری آتیش زدم ولی از چیزی که میدیدم سیگار تو دستم ماسید . تو رو دیدم که اومده بودی زجرم بدی . وقتی دیدم اونقدر خوشحال با کسی که تا دیروز رفیقم بود و حالا ...... یه دفعه پریشونی مثل تندترین رگبارها به سر و صورتم ریخت و دسته گلی رو دیدم که روی زمین افتاد و مثل مرغ نیم بسمل جون داد . خیال میکردم باغبونها با داسهای برنده شون پرنده های عشق من و تو رو تکه تکه میکنن و بوی سوختن ٬ بوی دود همه جا رو گرفته بود . دیگه حتی نمیتونستم گریه هم بکنم . ..............................
**********
ساعت رو نگاه کردم . ۲ ساعت بود که تو رفته بودی و من زیر بارون خیس شده بودم . انگاری آسمون هم داشت به حال من گریه میکرد . یواش یواش به طرف خونه حرکت کردم تا تو خلوت تنهاییم جنازه عشقم رو یه گوشه خالی قلبم چال بکنم . ..................................
**********
و دوباره حرکت از نو
گوشه هایی از دست نوشته های خودم

سلام دوستای گلم . ممنون که بهم سر میزنین . ببخشید که دیر به دیر میام . سعی میکنم به همتون سر بزنم . این مطلب هم از دست نوشته های خودمه . شاید یه روزی یه کتاب از روشون بنویسم . مواظب خودتون باشین . همتون رو میبوسم . بابای .