سلام دوستایی که دیگه سال به سال یادی از من نمی کنین . این وبلاگ هم مثل خودم داره فسیل میشه . باز هم نشستم پشت کامپیوتر تا تراوشات ذهنی و کج فهمی های خودم رو از زندگی که شاید چیزی جز توهم نباشه به خورد اندک خواننده این وبلاگ بدم . چیزهایی که مثل خوره داره روحم رو میخوره و سوالاتی که مثل هزار مته فولادی مغزم رو سوراخ میکنند و من هنوز جوابی براشون پیدا نکردم . ولی بیخیال . بزارین از خودم براتون بگم . توی زندگیم ۲ بار عاشق شدم و هر دو بار ضربات روحی شدیدی خوردم . نه از این عشقهای خیابونی که هر روز بارها توی کوچه ها و پس کوچه ها اتفاق میافته و بعضی وقتهام کار به جاهای باریک میکشه و خیلی راحت تموم میشه . قربونیه اکثر این عشقها ٬ دخترای معصومی هستند که دنبال یه ذره محبتن . گفتم اکثر این عشقها نه همشون . ولی قربونیه اکثر عشقهای مدت دار آقایون احمقی مثل منن که زود همه محبتشون رو نثار کسی میکنن که فکر میکنن دوستشون داره . گفتم اکثرشون نه همشون . از اون روزی که خودمو شناختم به عشق ایمان آوردم و آرزوم این بود که اول عاشق بشم و بعد ازدواج بکنم که کم کم دارم از رسیدن به این آرزوم نا امید میشم چون احساس میکنم دیگه نمی تونم عاشق بشم . کاش احساس غلطی باشه . جالبه چند وقت پیش یکی بود که با اسم مستعار ؟؟؟ برام کامنت میذاشت . منم میشناختمش . آخه ۵ سال بود که با هم چت میکردیم . شش ماه پیش بهش گفتم که بیا این دم آخری ببینمت شاید عاشقت شدم . آخه بعد ۵ سال هر وقت میومد چت یه جوری میشدم . واسه همین خیلی دوست داشتم ببینمش . ولی همینکه ازش خواستم رفت و دیگه واسه چت هم نیومد . و چند تا مته دیگه به اون ۱۰۰۰ تا مته که بالا گفتم اضافه کرد . خواستم از اینجا بهش بگم س.....ز جان شاید یکی جای تو رو تو چت پر بکنه ولی هیچوقت برام تو نمیشه . اصلا" از این زندگی نکبت بارخسته شدم . خیال میکنم یکی گلومو گرفته و داره فشار میده و هر لحظه ممکنه خفه بشم . ببخشین . فکر کنم باز تراوشات ذهنیمو براتون گفتم . مواظب خودتون باشین . تا بعد در پناه حق .

................................................