تبليغاتX
به وبلاگ کشکول خوش آمديد . هميشه دلتان شاد و لبتان پر خنده باد
کشکول
به یادگار نوشتم به وقت دلتنگی

دیروز شاید بعد از 6 سال اولین و آخرین دیدارمان بود زیرا دیروز آخرین مهره اتصال من و تو از گردونه زندگی خارج شد . می دانم تو 6 سال پیش از زندگی من خارج شدی و مرد روهایت را برگزیدی و می دانم این نه تقصیر تو بود و نه من . این جبر زمانه بود .   ولی من چون کودکی چشم به راهت بودم . می دانستم که برگشتنت غیر ممکن است . تو مال دیگری بودی . کسی که کاخ آرزوهایم را ویران کرد . پس از رفتنت تا مدتی مدید صدای منحوس جغدان فضای قلبم را پر کرده بود ولی جغدها نیز روزی خسته شدند و پی کار خود رفتند . من ماندم و سکوت کشنده آن برهوت . و هنوز سرگردان و آشفته به دنبال صدایی می گردم که مرا به خود آورد . دیروز که چشمانت در چشمانم گره خورد نمی دانستم چه پیش آمده . همه چیز تند و سریع از روی چشمهایم عبور میکرد . نمی دانم چگونه این دیدار غیرمنتظره را توصیف کنم . حس میکردم که از دریچه چشمانت یک دسته نور سرخ مستقیما" به قلبم می تابد و سینه ام را در حرارت مطبوعی می سوزاند . دلم میتپید و میسوخت و من در پناه بخار خاکستری رنگ این حریق ناگهانی ایستاده بودم . حس میکردم نسیمی سحرآمیز وزیدن گرفته است . در چشم انداز من درختان سبز و بلند و جویبارهای لغزنده و نقره گون زیر نور پاک و روشن خورشید می درخشید . همه غبارهای کهنه و سیاه به سرعت و با دستهای نامرئی باد جارو میشد و یک نوع سبکی نشاط انگیز ، یک نوع رخوت دلپذیر تمام هستی مرا در بر میگرفت . می خواستم همه مرواریدهای اشکم را رها سازم .  می خواستم با صدای بلند بگریم . می خواستم با همه قدرت فریاد بزنم ، اما قدرت هر نوع واکنش روحی و جسمی از من سلب شده بود . من ایستاده بودم در حالیکه حس میکردم روحم را از تن خسته خویش بیرون افکنده ام . حس میکردم که از چشمان تو جادویی نامرئی به پیکر من میریزد . ناگهان به خود آمدم . با من چه میکردی ؟ میخواستی جغدان منحوس را باز هم به سرزمین دلم کوچ دهی ؟ میخواستی باز هم زجرم دهی ؟ تو دیگر شاهزاده رویاهای مرد دیگری بودی . تو را با رویاهای من چه کار ؟ با چه مصیبتی چشمانم را از چشمهایت دزدیدم . ولی این چشمهای بیشرم من که دست از سرم بر نمی داشتند و فقط تمنای دیدار تو را داشتند . دیروز هم تمام شد . و شاید هیچوقت تکرار نشود . دیشب صدای یکی از همان جغدها را شنیدم ................................

 

ای که چون عمر گذشتی به شتاب از بر من

رفتی اما نرود یاد تو از خاطر من

+ قلمي شد به روز  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

سلام . به خاطر دعوتی که ازم شده این پست رو می نویسم ولی خیلی زود پست بعدی رو آپدیت می کنم .

خودتو معرفی کن

من اسمم آرش و کنیه ام مردی از جنس بلوره  ۳۰ سال سن دارم و مجردم . دوست ندارم کسی بدونه کجا زندگی می کنم ولی اگه یه ذره باهوش باشین راحت می تونین این موضوع رو بفهمین . البته اگه باهوش باشین. آدم خونگرم و شادیم و کمتر کسی از بودن با من اظهار ناراحتی می کنه . کمک به دیگران رو دوست دارم . از آدمای مغرور متنفرم و حالم ازشون به هم میخوره . به سخت افزار و نرم افزار کامپیوتر تا حدودی واردم . شعر میگم و یه مدتی هم موسیقی کار کردم . از دخترای خوشگل خوشم میاد  . نمیگم شغلم چیه تا دلتون بسوزه .  شیک پوشیدن رو دوست دارم . همیشه سعی میکنم تا وزنم رو از اینی که هست کمتر کنم . بازم نمیگم چند کیلوام تا بازم دلتون بسوزه  . یه خواهر دارم که اسمش مریم گلیه و خیلی هم دوستش دارم  . در کل آدم خوبیم . بسه دیگه خسته شدم از بس از خودم تعریف کردم .

فصل مورد علاقه

من پاییز رو دوست دارم . بهار رو هم بگی نگی خوشم میاد ازش . ( فصل  بهار رو میگما دختر همسایه رو نمیگم . )

 رنگ مورد علاقه

من آبی و زرد رو دوست دارم .  

غذای مورد علاقه

من همه غذاها رو دوست دارم ولی از غذاهای کباب شده بیشتر خوشم میاد  .

موسیقی مورد علاقه

موسیقی ترکی آذربایجانی به خصوص از اون سنتی هاش عشق منه  .

بدترین ضدحالی که خوردم

روزی که بهم گفت : (( ما دیگه اومدیم بالای شهر . من و تو دیگه به درد هم نمی خوریم . بهتره منو فراموشم کنی ....... )) و یادش رفت که تا دیروز اجاره نشین بودن و اونجا بالای شهر نبود وسط شهر بود یکی از بدترین ضد حالایی بود که خوردم .

ناشیانه ترین کاری که کردم

دوباره عاشق شدم تا دوباره ضد حال بخورم .

بهترین خاطرم

نمی تونم بگم . نا محرم زیاده .

کسی که بخوام ملاقات کنم

خدا رو دوست دارم ملاقات کنم و خواهرم مریم گلی رو که الهی قربونش برم .

 کسی که نخوام ملاقاتش کنم

اونی رو که اگه ببینمش خاطراتم رو یادم میاره دوست ندارم ببینم چون به زور فراموشش کردم  .

برای کی دعا میکنم

برای همه بخصوص پدرم که تو بیمارستانه  .

موقعیت من در ده ساله آینده

نمی دونم . شاید مرده باشم   . شایدم رییس جمهور بشم  .

 

 

از کسی دعوت نمیکنم . فقط از مریم گلی  و فاطیما  و تنها+خدا  

اگه دوست داشتین دعوتم رو قبول کنین اگه نداشتین زوری نیست .

مواظب خودتون باشین و دل همدیگه رو راحت نشکنین . می بوسمتون  . بابای  .

+ قلمي شد به روز  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

 
روزگار كودكي يادش بخير


روزنامه فروشی

آفتاب يزد
دنياي اقتصاد
افتخار
انتخاب
اطلاعات
اعتماد
همبستگي
همشهري
ايران
جام جم
جوان
جمهوري اسلامي
کيهان
خانه ملت
خراسان
قدس
رسالت
اسرار
اقبال
حيات نو
هموطن سلام
حمايت
ايران ديلي
سبحان
تهران تايمز
آسیا
نود
ایران ورزشی
فرهنگ آشتی


دیوان شعرا

ابوسعید ابوالخیر
امیر خسرو دهلوی
انوری
اوحدی مراغه ای
بابا طاهر عریان
پروین اعتصامی
جامی
حافظ
خاقانی شروانی
خواجوی کرمانی
خیام
رباعیات خیام
دقیقی
رودکی
سعدی
ثنایی غزنوی
سیف فرغانی
شبستری
استاد شهریار
شیخ بهایی
صائب تبریزی
عبید زاکانی
عطار نیشابوری
فخرالدین عراقی
فرخی سیستانی
فردوسی
شاهنامه فردوسی
فروغی بسطامی
محتشم کاشانی
مسعود سعد سلمان
ملک الشعرای بهار
منوچهری
حضرت مولانا
شمس تبریزی
ناصر خسرو
نظامی گنجوی
وحشی بافقی
هاتف اصفهانی


... همه چیز درباره

محمد اصفهانی
علیرضا عصار
سهراب سپهری
استاد شهریار
احمد شاملو
فروغ فرخ زاد
حضرت حافظ
فریدون مشیری
پانته آ بهرام
داریوش اقبالی
مهران مدیری
علی کریمی
علی پروین
رضا صادقی
ماهایا پطروسیان
صادق هدایت
تهمینه میلانی
سیاوش قمیشی
مخملباف
گروه آریان
چنگيز حبيبيان
شادمهر عقيلي
بهرام رادان
بهروز وثوقي
شقايق دهقان
ماهايا پطروسيان
محمدرضا گلزار
Ebru Gündeş
Emrah


!...وقتي مي رفتي

وقتي ميرفتي گفتي

دوباره بر ميگردم

بارون ميخورد به شيشه

آروم آروم و نم نم

وقتي ميرفتي گفتي

منتظرت بمو نم

آسون بگير دنيا رو

خوشگل مهربونم

گفتم بدون چشمات

كار دلم تمومه

تموم دلخوشي ها

براي من حرومه

اما تا دنيا دنياست

به پاي تو مي شينم

حتي اگه نتونم

خواب تو رو ببينم

اما تو وقتي رفتي

آرزوهامو بردي

روزاي آفتابي مو

بدست شب سپردي

حالا يه مرد تنهام

با يه دلي شكسته

توي غبار چشمات

به انتظار نشسته

...............***...............

...............***...............

...............***...............

تقديم به آنانکه با عشق زنده اند


IT اخبار


اخبار پزشکی


***::: تبليغات مجاني :::***