سلام . به خاطر دعوتی که ازم شده این پست رو می نویسم ولی خیلی زود پست بعدی رو آپدیت می کنم .
خودتو معرفی کن
من اسمم آرش و کنیه ام مردی از جنس بلوره
۳۰ سال سن دارم و مجردم . دوست ندارم کسی بدونه کجا زندگی می کنم ولی اگه یه ذره باهوش باشین راحت می تونین این موضوع رو بفهمین . البته اگه باهوش باشین
. آدم خونگرم و شادیم و کمتر کسی از بودن با من اظهار ناراحتی می کنه . کمک به دیگران رو دوست دارم . از آدمای مغرور متنفرم و حالم ازشون به هم میخوره . به سخت افزار و نرم افزار کامپیوتر تا حدودی واردم . شعر میگم و یه مدتی هم موسیقی کار کردم . از دخترای خوشگل خوشم میاد 
. نمیگم شغلم چیه تا دلتون بسوزه
. شیک پوشیدن رو دوست دارم . همیشه سعی میکنم تا وزنم رو از اینی که هست کمتر کنم
. بازم نمیگم چند کیلوام تا بازم دلتون بسوزه
. یه خواهر دارم که اسمش مریم گلیه و خیلی هم دوستش دارم
. در کل آدم خوبیم
. بسه دیگه خسته شدم از بس از خودم تعریف کردم .
فصل مورد علاقه
من پاییز رو دوست دارم . بهار رو هم بگی نگی خوشم میاد ازش . ( فصل بهار رو میگما دختر همسایه رو نمیگم . )
رنگ مورد علاقه
من آبی و زرد رو دوست دارم .
غذای مورد علاقه
من همه غذاها رو دوست دارم ولی از غذاهای کباب شده بیشتر خوشم میاد
.
موسیقی مورد علاقه
موسیقی ترکی آذربایجانی به خصوص از اون سنتی هاش عشق منه
.
بدترین ضدحالی که خوردم
روزی که بهم گفت : (( ما دیگه اومدیم بالای شهر . من و تو دیگه به درد هم نمی خوریم . بهتره منو فراموشم کنی ....... )) و یادش رفت که تا دیروز اجاره نشین بودن و اونجا بالای شهر نبود وسط شهر بود یکی از بدترین ضد حالایی بود که خوردم . 
ناشیانه ترین کاری که کردم
دوباره عاشق شدم تا دوباره ضد حال بخورم .
بهترین خاطرم
نمی تونم بگم . نا محرم زیاده . 
کسی که بخوام ملاقات کنم
خدا رو دوست دارم ملاقات کنم و خواهرم مریم گلی رو که الهی قربونش برم
.
کسی که نخوام ملاقاتش کنم
اونی رو که اگه ببینمش خاطراتم رو یادم میاره دوست ندارم ببینم چون به زور فراموشش کردم
.
برای کی دعا میکنم
برای همه بخصوص پدرم که تو بیمارستانه
.
موقعیت من در ده ساله آینده
نمی دونم . شاید مرده باشم
. شایدم رییس جمهور بشم
.
از کسی دعوت نمیکنم . فقط از مریم گلی
و فاطیما
و تنها+خدا
اگه دوست داشتین دعوتم رو قبول کنین اگه نداشتین زوری نیست .
مواظب خودتون باشین و دل همدیگه رو راحت نشکنین . می بوسمتون
. بابای
.