شب است و من با چشمان خمار آلوده از بی خوابی هنوز تقلا میکنم که سطری بنگارم . سرکی به وبلاگها و کلوبهای اینترنتی میزنم و از اینهمه دروغ و ریا و شاید ساده دلی چندشم میشود . همه از عشق نوشته اند . چیزی که شاید هنوز قادر به لمس واقعیش نبوده اند . ولی حقیقت چیز دیگری است . عاشقان واقعی برای اینکه آتش گرم و شعله خیز عشق را در قلبهای خود خاموش کنند نا امیدانه به دامن سکوت چنگ میزنند ٬ در خلوت خود فرو می روند ٬ چشمانشان را بروی معبود و معشوق خود می بندند اما چگونه میشود چشم دل را بست و دلی را به حصار کشانید ؟ بعقیده من قلبهای جوان و عاشق همیشه در پروازند . در خواب و رویا یا در بیداری . آنها فانوس به دست در جستجوی آفتاب گرمی بخش عشق جاری هستند و فاصله راه را با بزرگ کردن حجم قلبهایشان پر میکنند ولی آیا واقعا" میدانند عشق یعنی چه ؟ من معتقدم که عشق یعنی آمیختگی کامل ٬ یعنی فنای در هم ! اصلا" بگذارید برایتان مثالی بزنم . فرض کنید در دستهای من دو استکان شیر و چای وجود دارد . من همین الان فنجان شیر را در فنجان چای خالی میکنم ..... یک ظرف شیر یعنی مایعی از خانواده لبنیات و یک ظرف چای مایعی از مشروبات معطر و غیر الکلی ! هر کدام دارای خاصیت جداگانه و کاملا" متمایزی هستند . شیر ماده ای است سپید رنگ ٬ با طعمی کاملا" مستقل و از پستان پر برکت یک حیوان دوشیده شده است و چای مایعی است قهوه ای رنگ و گس که از ساقه های گیاهی بدست آمده است . تصور کنید که آنها در یک دیدار تصادفی همدیگر را دیده اند و مثل ما انسانها قلبهایشان را با سخاوت به یکدیگر تقدیم داشته اند . حالا می خواهند همدیگر را لمس کنند ٬ دستهای هم را بفشارند ٬ لبهایشان را بر هم بسایند ..... حالا من این دو موجود را به هم نزدیک می کنم . فنجان شیر را که نقش زن را بازی می کند در فنجان چای که در این محاسبه و استدلال نقش مرد را اجرا می نماید خالی می کنم ! خوب حالا آنها مثل دو عاشق صادق یکدیگر را لمس میکنند ٬ می بویند ٬ می بوسند ٬ اما می خواهم ببینم آیا در این اوج احساس عاشقانه و در این آمیختگی ٬ هر کدام به تنهایی موجودیت خود را حفظ کرده اند ؟ آیا شیر همان مایع سپید رنگ و چای همان مایع قهوه ای رنگ است ؟ خیر دوستان ! این زوج پس از ترکیب عاشقانه ٬ هر کدام ماهیت اصلی خود را فراموش کرده و به عنصری دیگر تبدیل شده اند . آنها پس از همبستگی عاشقانه به مرحله تکامل ٬ امتزاج و آمیختگی رسیده اند . حالا چیزی که در فنجان هست یک ترکیب تازه است که دیگر نه شیر است و نه چای . من عشق یک مرد و زن را هم چنین توجیح می کنم ! یعنی آنچنان آمیختگی و پیوستگی که هر دو نه بعنوان دو موجود جداگانه ٬ بلکه آمیخته ای از دو موجود باشند ! عشق یعنی همبستگی کامل ٬ یعنی فرو رفتن و فنا شدن در معشوق ! . یعنی آدم خیال بکند خودش هیچ چیزی نیست ! حتی کلمه (( هیچ )) هم زیادی است ! وقتی عاشق شدی دیوارهای من و تو با یک حرکت فرو می ریزد ! حصارهای فاصله میشکند ! همه چیز در هم میریزد ! دیگر من و تویی وجود ندارد . آری . هیچ چیز شورانگیزتر از آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب خویش آخرین نفس را بکشد و بعد برای همیشه به ابدیت بپیوندد ! تنها کسانی حق دارند از عشق حرف بزنند که دچار حریق عشق شده باشند و هیچ حرفی از سوختن نزنند . این کاملترین فلسفه عشق است که میگوید : عاشق باید در پای معشوق فنا بشود ! بسوزد ! فکرش را بکنید دو موجود دستهای همدیگر را بگیرند ٬ و ناگهان جرقه بزرگی بزند و هر دو خاکستر بشوند . محال است بتوان خاکستر آنها را از هم جدا کرد . تا بحال هیچ دستگاهی حتی در دنیای مدرن ما اختراع نشده است که خاکستر آمیخته دو موجود عاشق را از هم جدا کرده باشد . نه ؟ پیدا شده ؟!
از عمق ظلمت ناپایدار شب
فریاد خسته یک مرد
در جستجوی قلب شکسته یک عاشق
آرام و بی شکیب
می گرید از شکست !
ای مردمان !
ای عاشقان غریب !
من در میان آوازهایم
تابوت خویشتن را
بر دوش عابران خسته یک شهر تشییع میکنم !
.
.
.
.
و دیگر اینکه .................................. بماند...................... .