تبليغاتX
به وبلاگ کشکول خوش آمديد . هميشه دلتان شاد و لبتان پر خنده باد
کشکول
به یادگار نوشتم به وقت دلتنگی

سعی میکنم بنویسم ولی چیزی برای نوشتن نمی یابم . انگار حرفهایم تمام شده اند اما مجبورم که بنویسم تا نشان داده باشم هنوز زنده ام . هنوز نفس می کشم . بی خیال ........... برای این نوشتارم یک خاطره ملودرام دیگر را از لای پرونده های زندگیم بیرون می کشم و بازخوانی میکنم .................

***************************

(( آنروز پریشانی مثل تندترین رگبارها بر سر و صورتم می زد ٬ احساس می کردم همه مزارع سرسبز عشق من و او در کام سرخ یک حریق مدهش افتاده است ٬ دهقانان با داسهای برنده شان پرنده های عشق این مزرعه را قطعه قطعه می کنند و بوی سوختن ٬ بوی دود ٬ بوی نابودی مزرعه عشق من و او همه جا را فرا گرفته است . دلم می خواست همانجا بایستم و بلند بلند زار بزنم ... آه خدای من ! چگونه من این صحنه موحش را تصویر کنم  ؟ ... انگار که ناگهان دستی بیرحم و خشن مرا روی صدها سیم لخت برق انداخته باشد ٬ من ... مثل یک تکه چوب خشک شدم . نگاه من در فضا معلق ماند ! نفس در سینه ام قطع شد ٬ فریاد بر لبهایم ماسید و بعد دسته گلی را دیدم که در فضا معلق زد و مثل پرنده ای که به ضرب گلوله در فضا از پا در آمده باشد روی زمین غلطید و مرد ... من همچون حریق زده ها به طرف خانه می دویدم . دسته گل من مثل مرغ سر کنده ای روی زمین افتاده بود ٬ حتی برای یک لحظه احساس کردم که دسته گل جان می کند ٬ دست و پا می زند و صدای جیغ مرگش همه فضای محیط را پر کرده است ... چطور من باید در برابر آن بد مطلق ! آن صحنه یاس آلود ٬ آن قیامت می ایستادم و خونسردی خود را حفظ می کردم ؟ او با خیانت به من تمام اشعار عاشقانه دنیا را در کوره بیرحم انسان سوزی به آتش کشید ! ... تمام آنروز من از هیاهوی مردم هیچ چیز نفهمیدم ... من در میان آنها یک توده گوشت متحرک بودم ٬ همین ... . هزار چرا ٬ مثل هزار پتک بر مغزم می کوفتند و من حتی جواب یک چرا را هم نمی شنیدم ... حتی وقتی خودم را به جای او می گذاشتم حس می کردم نمی توانم به یکی از این چراها جواب بدهم ... . دوستان سر به سرم  میگذاشتند . می گفتند یارو را ببین . چه بغضی کرده ! خوب بسه دیگه واسه ما ادای عشاق جاویدان را در نیار ... اما من در خود می سوختم . به جرئت می توانم بگویم که آنروز تب کرده بودم ... آخر تمام دیوارهای بلند افکار و اعتقادات مردانه ام با یک زلزله شدید خاک شده و ریخته بود ... . آنروز همه جا آرام بود ٬ یکنوع آرامش پیر ٬ فرسوده و مرده !... و انگار من داشتم برای شرکت در تشییع جنازه می رفتم . سرم را روی سینه انداخته بودم ٬ حس می کردم آسمان تاریک است ٬ خورشید نقاب سیاهی به روی چهره کشیده و تنها دسته ای نور زرد و مرده از پشت نقاب سیاهش بروی زمین می پاشد .... و ناگهان خشم و عصیان در تمام بدنم دوید ٬ سرخ شدم ٬ پاهایم تند شد و سریعتر به طرف خانه حرکت کردم . وقتی به خانه رسیدم به گوشه ای خلوت پناه بردم و گریستم . حس می کردم شیطان تمام دریچه های روشن آسمان را بروی زمین می بندد و بجای دروازه های سبز بهشت ٬ غارهای سهمگین و نفرت انگیز جهنم را می گشاید... . همه چیز عجیب ٬ شگفت انگیز و اضطراب آور بود ٬ آدم در چنین لحظات ٬ کور و کر و مسخ میشود ٬ نمی داند کیست ؟ چیست و چه می خواهد و چه میکند !... همه چیز تاریک است ٬ نه تصویری را می بینی و نه ملالی که به خاطر آن بگریی ... همه چیز از سنگ است ٬ نفوذ ناپذیر است ٬ گویی جهان پیرامون تو در خاموشی مرگبار قیامت فرو رفته است !... . گاهی حس می کنی یک نفر به تو سیلی می زند ٬ گاهی اندیشه ات انگار که از زیر سنگ عظیمی شانه خالی می کند تا در آسمان خودش جولان کند ! اما همه چیز سخت و جامد است ... ریشه هستی ات از زمین کنده شده و تو در هوایی !... . آنروز من داشتم خفه می شدم ٬ انگار که رودخانه ای از غم و اندوه در تمام رگهای من جاری بود که تمامی نداشت . گذشته های گرم و خوب و آن روز تلخ و تاریک در ذهنم به طرز رقت انگیزی خم شده بود ... به زحمت می توانستم آنها را از هم جدا بکنم . یکسو صدای خنده و شادی و آواز شیرین یک عشق داغ و یکطرف اندوه کشنده و مسخره آنروز ... همه در نظرم تیره و خاکستری بود . همه جا ... آسمان ٬ زمین ٬ پرنده ها ٬ حتی درختان سبز را هم خاکستری می دیدم . حس می کردم که با یک سرنگ بزرگ اکسیژن هوا را کشیده اند . داشتم خفه می شدم ... . در چنین لحظاتی احساس می کنی هزار هزار نفر گلوشونو گرفتن و جلوی پات می افتن و جون میدن . تو هم داری میمیری چون دیگه دلیلی برای زندگی کردن وجود نداره ... . حس میکنی داری با همه وداع می کنی . با آدمهای خیابون ٬ با آسفالت خیابونها ٬ چراغهای نئون و با ... خودت ... . در آن لحظه که شعله های هستی تو خاموش میشه هزار سوال مثل هزار مته فلزی تو مغزت فرو میره و تو حتی قادر نیستی یکی از این هزار مته فلزی رو از تو مغزت بیرون بکشی . آنوقته که به زمین و آسمون بدبین میشی . کلمه چرک و زرد خیانت تو تموم رگهات مثل میلیونها کرم میلوله و از خودت می پرسی آیا واقعا" ممکنه ؟ ممکنه دختری که حاضر بودی جونتو براش بدی ناگهان تو رو با دیگری عوض بکنه ؟ وقتی برای این سوالت جوابی پیدا نمی کنی دلت می خواهد سرت را روی خاک سرد خیابان بگذاری و آنقدر گریه کنی که در همون خاک مرطوب جون بدی . تو این دنیای بزرگ میلیونها میلیون انسان زندگی می کنن اما تو فقط یکنفر رو دوست داری . یکنفره که به خاطرش حاضری زندگیتو با مرگ تعویض بکنی ٬ اما وقتی جلوی پای او زانو می زنی و قلبت را بر سر دست می گیری تا به او هدیه کنی می بینی او دیگر نیست و تو در ان لحظه مرگبار نمی دانی با قلب خونین خودت چه بکنی ؟! قلبی که از سینه خارج کردی دیگر هرگز نمی توانی دوباره در سینه کار بگذاری و مجبوری که اون رو مثل یک تکه گوشت روی زمین بیاندازی و بعد همه عمر بدون قلب زندگی کنی !!!  ))    


پی نوشت ۱ : امروز واقعا" دچار خفقانم .

پی نوشت ۲ : چند روزه از مریم گلی خبری ندارم . نگران شدم نکنه ...................  .

پی نوشت ۳ : یکی اومده که اردیبهشتیه . خیلی هم اردیبیهشتی .

پی نوشت ۴ : زندگی ارزش غصه خوردن رو نداره . این رو دیر فهمیدم .

پی نوشت ۵ : دوباره میگم امروز واقعا" دچار خفقانم .

+ قلمي شد به روز  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط آرش(مردي از جنس بلور)  | 

 
روزگار كودكي يادش بخير


روزنامه فروشی

آفتاب يزد
دنياي اقتصاد
افتخار
انتخاب
اطلاعات
اعتماد
همبستگي
همشهري
ايران
جام جم
جوان
جمهوري اسلامي
کيهان
خانه ملت
خراسان
قدس
رسالت
اسرار
اقبال
حيات نو
هموطن سلام
حمايت
ايران ديلي
سبحان
تهران تايمز
آسیا
نود
ایران ورزشی
فرهنگ آشتی


دیوان شعرا

ابوسعید ابوالخیر
امیر خسرو دهلوی
انوری
اوحدی مراغه ای
بابا طاهر عریان
پروین اعتصامی
جامی
حافظ
خاقانی شروانی
خواجوی کرمانی
خیام
رباعیات خیام
دقیقی
رودکی
سعدی
ثنایی غزنوی
سیف فرغانی
شبستری
استاد شهریار
شیخ بهایی
صائب تبریزی
عبید زاکانی
عطار نیشابوری
فخرالدین عراقی
فرخی سیستانی
فردوسی
شاهنامه فردوسی
فروغی بسطامی
محتشم کاشانی
مسعود سعد سلمان
ملک الشعرای بهار
منوچهری
حضرت مولانا
شمس تبریزی
ناصر خسرو
نظامی گنجوی
وحشی بافقی
هاتف اصفهانی


... همه چیز درباره

محمد اصفهانی
علیرضا عصار
سهراب سپهری
استاد شهریار
احمد شاملو
فروغ فرخ زاد
حضرت حافظ
فریدون مشیری
پانته آ بهرام
داریوش اقبالی
مهران مدیری
علی کریمی
علی پروین
رضا صادقی
ماهایا پطروسیان
صادق هدایت
تهمینه میلانی
سیاوش قمیشی
مخملباف
گروه آریان
چنگيز حبيبيان
شادمهر عقيلي
بهرام رادان
بهروز وثوقي
شقايق دهقان
ماهايا پطروسيان
محمدرضا گلزار
Ebru Gündeş
Emrah


!...وقتي مي رفتي

وقتي ميرفتي گفتي

دوباره بر ميگردم

بارون ميخورد به شيشه

آروم آروم و نم نم

وقتي ميرفتي گفتي

منتظرت بمو نم

آسون بگير دنيا رو

خوشگل مهربونم

گفتم بدون چشمات

كار دلم تمومه

تموم دلخوشي ها

براي من حرومه

اما تا دنيا دنياست

به پاي تو مي شينم

حتي اگه نتونم

خواب تو رو ببينم

اما تو وقتي رفتي

آرزوهامو بردي

روزاي آفتابي مو

بدست شب سپردي

حالا يه مرد تنهام

با يه دلي شكسته

توي غبار چشمات

به انتظار نشسته

...............***...............

...............***...............

...............***...............

تقديم به آنانکه با عشق زنده اند


IT اخبار


اخبار پزشکی


***::: تبليغات مجاني :::***