قصه را كه ميداني ؟ قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را ؟ قصه سیمرغ و آینه را ؟ قصه نیست ، حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند اما چه کنم با هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز ، هر بامداد صدایم می زند و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه یی می آورد ، بهانه های کوچک بی مقدار بهار که بیاید دیگر رفته ام بهار ، بهانه رفتن است حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است ، ماندن شکوهی ندارد گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید ؟ باید رفت ، در خون تپیده و پرپر می روم ، سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد هدهد بود که این را به من گفت راستی اگر دیگر نیامدم ، یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم ! یعنی سوختم ، یعنی خاکسترم را هم باد برده است می روم از هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست بدرود ، رفیق روزهای بی قراری ام ! قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه سیمرغ آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد
+
قلمي شد به روز دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط آرش(مردي از جنس بلور)
|
+
قلمي شد به روز چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط آرش(مردي از جنس بلور)
|
من كي هستم ؟
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم . بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد و خاصیت عشق این است .
مديريت اين وبلاگ هيچگونه مسئوليتي در قبال مطالب ارائه شده در ساير وبلاگها و سايتهاي موجود در لينكستان را نميپذيرد . بديهي است مسئوليت مطالب مذكور بر عهده مدير وبلاگ يا سايت ارائه كننده مطلب ميباشد