به دنبال کوچه باغ یادها و خاطره ها سری به اینجا زدم و عشق نوشتن مرا در چنبره خود کشید . دیگر آن دل و دماغ سابق را ندارم . از وقتی گل مریمم ٬ مریم گلیم ٬ خواهر هرگز ندیده ام کوچید من نیز خود را به پیله تنهائیم تبعید کردم . شاید فکر می کنید من آدم مزخرفی هستم ولی می شود ندیده و نشنیده کسی را دوست داشت . بگذریم . دلم از این دور و زمانه گرفته است . از این آدمهای کدر و گل آلود که هرچه باران را تجربه می کنند کدرتر می شوند . از اینهمه مادی گرایی و پول پرستی ٬ از اینهمه دروغ و ریا ٬ از اینهمه تظاهر به خوبی در عین پلیدی دلم گرفته و نمیدانم به کجا باید پناه برد . و هر روز برگ دیگری از این زندگی مزخرفمان ورق می خورد و ما هنوز نمی دانیم به کجا می رویم . راستش را بخواهید فکر می کنم دارم چرت و پرت می گویم . شاید به خاطر بی عشقی مطلقی است که به آن گرفتار شده ام . موفق باشید و عاشق . تا بعد . 