قصه را كه ميداني ؟
قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را ؟
قصه سیمرغ و آینه را ؟
قصه نیست ، حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند
اما چه کنم با هدهدی
که از عهد سلیمان تا امروز ، هر بامداد صدایم می زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه یی می آورد ، بهانه های کوچک بی مقدار
بهار که بیاید دیگر رفته ام
بهار ، بهانه رفتن است
حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است ، ماندن شکوهی ندارد
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم
بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید ؟
باید رفت ، در خون تپیده و پرپر می روم ،
سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد
هدهد بود که این را به من گفت
راستی اگر دیگر نیامدم ،
یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم ! یعنی سوختم ، یعنی خاکسترم را هم باد برده است
می روم از هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت
می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست
بدرود ، رفیق روزهای بی قراری ام !
قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه سیمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد